|
چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند .دستهایم چه گناهی کرده اند که باید این همه از سردی نا توان باشند. پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند.چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد. قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد.دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد. خدایا تو که مهربانی تو که بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما نشان بده ، خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها کرده ای پس بیا و به من کمک کن که در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور کند ، به دستهایم قدرت بده تا محکم و با قدرت دستان یارم را بگیرم تا آن را به سلامت و موفقیت از این سیلاب عبور دهم .خدایا به من اراده بده که عشق را رها نکنم و با توکل به تو به هر آنچه که میخواهم برسم.
می دانم که تنهایی می دانم در سرزمین رویاهایت سرگردانی تنها بدون من نشسته ای بیا تنهاییت را رشته خیالت و افکارت را با من تقسیم کن منهم چون تو تنهایم در اطرافم ترا جستجو می کنم روی هر نقشی ترامی بینم همه رنگها رنگ چشمان ترا بیادم می آورد همه جا به دنبال تو می گردم طپش قلبم ترا صدا می کند نفسم با یاد تو شمارش میشود پاهایم به قدرت تو حرکت می کند در کوچه ها و پس کوچه ها برای شنیدن صدایت می دوم صوت تو ندای آسمانی است آرامشم میدهد مرا رها نکن مرا در گوشه ای از زندگی و قلبت بگذار من باتو خواهم ماند حیات من از توست من در وجود تو زنده می مانم با من باش عزیزترینم احساس ملکوتی مرا بپذیر گل سرخ اورا در کتابچه خاطراتت حفظ کن هروقت کتابچه ات را گشودی مرا بخاطر بیاور
دوستان خوبم سلام وعیدتون مبارک در این دنیای وانفسا هر کس یه جورایی خودشو بهتر از کسی دیگه میدونه.این چیزیه که همه جا هستش.من یکی به هیچ کدوم از اینها ارزش قائل نیستم وهمه اینا را پوچ وازبین رفتنی میدونم. من یکی به شخصیت یک فرد خیلی اهمیت میدم. بعضی به اصل و نسب خانوادگی شان می بالند ، و بعضی به هنر و مهارتشان بعضی به ثروتشان ، بعضی به نیروی بدنی شان ، بعضی به سر و وضع و لباسهایشان هرچند به سبک تازه باب شده باشد ، بعضی به قوشها وسگ های شکاری شان و بعضی به اسبهایشان. هر طبع و مزاجی سرگرمی وابسته به خود داردکه از آن بیشتر از بقیه کارها لذت می برد.اما این سرگرمی های خاص در حد و میزان من نیست.از همه این ها من یکی را جامع ترین و کلی ترین و بهترین می دانم.آن عشق تو است که برای من از برتری خانوادگی بهتر و ازثروت گرانبهاتر و از لباس گران قیمت درخشان تر و از قوشهاو اسبها لذت بخش تر است . و باداشتن تو بیش از آنچه همه مردم به آنها می بالند بخود می بالم.همیشه میگم وخواهم گفت که اون شخصیت تو منو عاشقت کرد.طوری که هر لحظه به یادتم ویاد تو با نفسم امیخته است. ان لحظه ای که یادت نباشم بدون که نفسم قطع شده واز این دنیا رفته ام. بیچارگی و بدبختی من فقط در این است که این امکان وجود دارد که تو بروی و همه این خوشبختی را از من بگیری و با خود ببری و مرا به بیچاره ترین بدبختی ها دچار کنی. هر چند مطمئنم که تا زنده هستی فقط با من هستی .
دلم تنگ است برای در کنارت بودن دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت. میکردیم اشک میریزم نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته است نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم کنی.دوریت برام خیلی سخت ودرد آور هست .میخواهم برای همیشه وتا زنده هستم در کنارت باشم ونفس های گرمت را احساس کنم.
خورشید قشنگم میخواهم تا ابد بر من بتابی وحرارت نور تو بر بالای زندگیم باشد ذرّات وجودم نیاز به نور وجود تو دارد؛ بر من بتاب واز پشت این ابر تیره و بی نهایت بیرون بیا وچشم اشکبار من وعالمی را از نورخودت روشنی بخش. می ترسم ، ازتاریکی میترسم ، از سیاهی میترسم ، ازخودم می ترسم ، می ترسم لحظه از تو غافل بشم ، میترسم نتونم اسم قشنگت را ،آنجور که قشنگست به زبان آورم ، می ترسم در تاریکی بمیرم و نور تورا را نبینم . روز دیدار ما روزی خواهد رسید واون روز آمیخته با لبخند تو خواهد بود. . ای گل زیبای قشنگم میدانی که با عشق تو زنده ام و بدون عشق تو هرگز !!!!! عشق من دنیا با بودن تو زیباست ، دنیا و زندگی زمانی درنظرم زیباهستندکه عشق پاک تورا در وجودم احساس کنم.محبوبه من، بهار عشقت را بر من ببخش، تا پرواز کردن را از یاد نبرم وبه سوی کوی تو بال گشایم . آری بال هایم را با عشق تو خواهم گشود و به بلندای بلندترین ارتفاعات پرواز خواهم کرد وبدان سو پرواز خواهم کرد که بلند ترین نقطه آسمان آبی باشد ودل ابر های تیره را خواهم شکافت و قرص خورشیدم را ازپس ابر بیرون خواهم آ ورد وتو را در آغوش خواهم گرفت.آری عشق من ، فقط با عشق تو میتوان بالها را گشود وتا اوج بی کران ها رفت .بدان که با رسدن به تو تموم غم ودرد وسختیهایی که در این مدت به آن گرفتار شدم از یاد خواهم برد وحتی برای یه لحظه هم از تو جدا نخوام شد . ودر آخر میگویم که به اندازه تموم ستاره ها وآبها وخشکیهای زمین دوستت دارم.
در این چندروز گذشته خیلی نارات وغمگین بودم بطوری که خواستم درد دلم و غمم را به آب بگویم که گفتا! نمیتوانم سیلاب شده زنده گی هارا فنا کنم غمم را به باد گفتم!گفت"نمیخواهم طوفان شوم و زیبایی طبیعت را ازبین ببرم غمم را به بروانه گفتم! گفت"نمیتوانم چونکه من هم در بی معشوقه ام فنا میشوم (((الان فهمیدی که چقدر ناراحت وغمگین بودم)))
امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم و تقدیم تو کنم گرچه که یقیین دارم که می دانی نه تنها اشعارم که تمام هستی ام وجودم تقدیم به توست تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی وقتی اولین سلام نخستین دیدار ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم آن زمان که با نگاهی معصومانه با لبخندی کودکانه و با صداقتی شاعرانه دستهایم را فشردی و آن زمان را که شوق هر روز دیدنم و هر روز دیدنت آرامم می کرد ... آه ! افسوس که چه زود گذشت. باور می کنی ؟ باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو حتی با اینهمه فاصله و درد خون زندگی ،عشق به زندگی ، عشق به بودن را دررگهایم به جوش می آورد! باور کن که هنوزهم دوست دارم کودکانه بی پروا صادقانه عاشقانه دیوانه وار بگویم دوستت دارم بگویم ازازل تا به ابد عاشقانه ودیوانه واردوستت دارم گرچه گفتن و شنیدنش راازمن دریغ می کنی می هراسی می گریزی اما من هنوز هم دوست دارم که بگویم دوست دارم ...
ر فتی و قصر خیالم را فروریختی رفتی و تاروپود عشق را گسستی رفتی و از رفتنت داغها مانده به این دل رفتی و از رفتنت گُلها شدند گِل رفتی و من ماندم و تاروپود از هم گسسته تاروپود عشق،عشق گذشته رفتی و من ماندم و خاطرات تلخ و شیرین رفتی و من ماندم ویاد ان روزهای دیرین رفتی و ازآن پس نشد ماه تابان رفتی و ازآن پس نبارید زابر باران رفتی و از رفتنت خشکیدند جویبارها رفتی و از ذفتنت پژمردند گلزاران رفتی و من شدم چون مرغ عشقی تنها رفتی اما،یادت ماند در دلها
از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه اگر فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دلم...اینو بدون که تو نزدیکتر از من به قلبم هستی از من نپرس که چرا همیشه آخر کوچه ها نشسته ام فقط اینوبدون که در انتظار تو حاظرم روزوشب توکوچه ها بخوابم وگرماوسرمابرام معنا نداره.از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم چون تو فرصت حرف زدنو به من نمیدی.بیهوده تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،مقصر تویی که صبر وحوصله نداری .اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی ویادی از من نمیکنی .راستی حرفهای زیبایمان ،قول وقرارهایمان را از یاد نبرده ای؟آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟ یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟ وکنار سرت تو اطاق خوابت توی یه گلدون بذاری تا همیشه به یاد من باشی؟حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کندهمدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی : "از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند" دوستت دارم آره دوستت دارم با توام خودت میدانی کی هستی.
سیاهی سرد شب چونان پرده سنگینی بر خانه دلم سایه افکنده و من در قعر گرداب ارزوهای بی فرجام دلم اسیر افتاده ام...... دو چشم خسته ام را خواب می گیرد.... اما من سودی نیافتن از خفتن و باز برخواستن من امشب باز بیدارم و دوباره غم ساربان قافله روزگار سیاه من است.... میان خواب و بیداری خاطرات خوش دوران دور کودکی ام دوران شور شادمانیها در چشمم نقش می بندد...رویای شیرین کودکی لبخند تلخی بر لبهای همیشه بسته ام هدیه میکند.... کاش میشد دوباره از نو اغاز کرد ایکاش میشد تمام فرصتهای سوخته را دوباره احیا کرد....اما دریغ....سرگردانتر از همیشه ام .... بی هدف- بی امید-خسته و تنها چونان تک درختی در بیابانی داغ و مرده لحظه شماری میکنم که فرشته مرگ در اغوشم گیرد.... دیگر مجالی نمانده روزهای دلهره رو پایان است من همان عاشق دیروزی ام دلشکسته امروز و گویا فراموش شده فردا میشناسی مرا؟ گمان نمیکنم.. نشسته ام و باز به سرابی می اندیشم... هنوز هم می نویسم چه کنم؟ سفره پردرد دلم را برای که باز کنم؟ گوش شنوایی نیست تا پذیرای غمزده های من باشم لاجرم مینویسم .......برای تو که اوج ارزوهایم هستی .
آن که می بینی آسمان نیست...پس به آن بالاها نگاه نکن. آسمان همینجا روی زمین است...پس خیلی دور هم نرو..می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...پس خودت را خسته هم نکن.راحتت کنم...آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من...و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....این آسمان است که تو را از چشم من می بیند.پس مطمئن باش که آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود.آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....یک روز آبی و یک روز خاکستری.....آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست....آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند و....نه به ماه و خورشید....آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد....که آسمان نیست....من آسمانی را که باریدنش بهانه ای نباشد٬برای اینکه من و تو زیر سقف یک چتر٬با هم بودن را تمرین کنیم٬نمی خواهم...قبول ندارم....پس به آن بالاها نگاه نکن...روبروی من بایست...و برای لحظه ای٬ چشمان مهربانت را به چشمانم هدیه کن.....تا چشمهایم به تو بگویند....آسمان دل من است که همین حالا به حرمت لحظه های این ماه عزیز قسم می خورد....که گلایه ها را به دست باد بسپارد....آسمان دل من است که همیشه یک رنگ است٬نه آبی...نه خاکستری....نه هیچ رنگ دیگه ای .بلکه به رنگ عشقه به رنگ توعزیزم و حالاتنها یک چیز را از یاد مبراز یاد مبر....که چتر من باز باشد یا بسته....آسمان دلم بی تو همیشه ابریست....بیا وتو بارونش باش. بیا من وتوبا هم بشیم وسرسبزی زندگیمون را آغاز کنیم. |
About
تیر 1388 (5) مرداد 1388 (2) شهریور 1388 (4) آبان 1388 (1) آذر 1388 (1) Links
جستجو گوگل
عاشق ولی تنها(بابانوئل عزیز) | |||||